واله

قلوب المخبتین إلیک والهة

واله

قلوب المخبتین إلیک والهة

- واله: بسیار اندوهگین نزدیک به جنون، حیران از شدت وجد، بی‌خود، سرگشته -

| آسیمه سر و ساده دل و خیره و واله |

.

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۴۰ ق.ظ

خدا میبینه.

  • رهنورد

زنده باد این جاودانه

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۰۸ ب.ظ

۴۸ ساعت، نه نهار خوردم نه شام و فقط با آب و یک مشت پشمک و یک لیوان شربت زنده‌ام.

 

+ اگر این فشار کارای انتخابات یک ماه به همین شدت باقی بماند قطعا به وزن ایده آل خواهم رسید.

  • رهنورد

تشنج ذهنی.

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۰۷ ق.ظ

یعنی باید هم اکنون در مغزم حضور داشته باشید. حتی نمیتوانم به کلمه دربیاورم. حتی از روزهای مهر و ابان هم دارد سخت تر میشود. فولدر های مغزم واقعا بالا رفته، وقت دسته بندی هم نداشتم. وقتی هم که خیلی خیلی بالا میرود، واقعا در یک تایمی رد میدهم. این دوروز هم رد دادم. این اثر کاملا وضعی ست و اصلا مستقیم برآمده از من نیست‌. در حال حاضر ساعت ۱۴ باید بروم دانشکده، ساعت ۱۶ باید بروم تجریش، در حالیکه تا اخر دیروز باید سه تا کار تحویل میدادم، و خریت این است که این کارها ناظر به تحلیل گفتمان مناظره ها بود و الان مناظره ها گذشته‌. اتاق ندارم، وسایل و لباس‌هایم را کرده ام در یک کوله، از منطقه ای به منطقه‌ی دیگر در خانه کوچ میکنم. احساس نیاز به دیدن مادرم و بغل کردنش بعد از ده روز به بالای صد رسیده است. دسترسی به کتاب هایم ندارم. تحقیق کلاس اسماعیلی از یکی شده سه تا و تا امروز فرصت داشت. کتاب داعش کلاس جنبش ها را خلاصه نکردم، مقاله ی مسائل بین الملل هم ننوشتم. تمام این ها تا ۲۲خرداد بودند. علی الحساب، کارهای بسیار زیادی مانده. غذا میخواستم درست کنم امروز که آن هم منتفی ست و دوباره ف باید درست کند. کارهای کلیپ و عکس‌ نوشته ها هم مانده، متن اولیه‌ی فلان چیز را هم من باید بنویسم، تازه این وسط پیگیری تمام خروجی ها و چانه زدن با خبرگزاری ها و  تلفن هایی که برای امروز است را بگذارید کنار. تازه تازه الان خاطرم آمد چقدر تماس دارم! چرا اینطور است‌، چرا این دو هفته اینقدر سمی ست. ته این انتخابات بنده قتل عام جمعی میکنم. کلاس های دانشگاه و زبان را کجای دلم جا دهم.

  • رهنورد

لبخند ملیح.

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۳۸ ب.ظ

داشتم با ادله برایش اثبات میکردم عشق وجود ندارد. آن عشق وجود ندارد. کشش غریزی ست و همین. جلسه داشتیم و تقریبا داشتیم میدویدیم و در آن سرعت کنار هم گذاشتن کلمات سخت بود. تهش گفت ببین! من را چقدر میشناسی؟ گفتم اندازه ی این سه سال بیست و چهار ساعت کار کردن هایمان و درد دل کردن های فلان تایم سال ۹۸ و فلان و فلان. بعد گفت من متنفر از جنس مذکر و من همیشه عصبی و من همیشه فلان، چه چیز باید باعث میشد با فلانی ازدواج کنم جز عشق؟ خیلی دوست داشتم بگویم خب دیوانگی و بقا، ولی نگفتم. تهش گفتم باشد. ولی تهش باشد نبود. وجود ندارد. من از هر علاقه ی این جنسی تنفر دارم. من دیگر شعرهایتان را هم نمیفهمم. واقعا نه خودم را لوس میکنم نه قصد عقده پراکنی دارم و نه حتی از کسی یا اتفاقی حرف میزنم، من از این پروسه ای که شما این چنین اسمش را میگذارید نفرت دارم و به نظرم نمایش مضحکانه ایست که فقط جان آدم را میگیرد. نتیجتا راستش را بخواهید، «فلانی دوست داره» اصلا برایم جمله ی انگیزشی برای فکر به ازدواج نیست. این ها را دروغ نمیگویم. باور دارم. ولی نه باوری که سینه سپر کنم بگویم، باوری که حالا دارم با بغض مینویسم. چون تکه پازل های احساساتم در دنیا قرار نبود اینطور شکل بگیرد. حالا گرفت، به درک هم که گرفت.

  • رهنورد

ایح ایح ایح.

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۵۸ ق.ظ

بگذارید عرض کنم خدا را شاکرم یک فضای مجازی هست که شما را از ارزن به کوه تبدیل کند. تقریبا هر روز شاهد بزرگ شدن آدم‌هایی هستیم که اساسا در حالت عادی میدانیم در دنیای واقعی هیچ کجا راهشان نمیدهد، هیچ تخصص و حرفی ندارند، لکن در فضای مجازی بسیار به قول خودشان شاخ هستند. از توییتر بابت همین فضایش متنفرم. بنده همین جا شهادت میدهم، غلط اضافه خورده ام اگر یک روز به فعال فضای مجازی شدن فکر کردم. 

  • رهنورد

که به درد بکشانی.

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۳۱ ق.ظ

دیروز، تمام مسیر انقلاب به لواسان را گریه کردم. در اتوبوس، در راه، در پارک، در میدان، در.. به هیچ چیز هم فکر نمیکردم. گذاشتم، فقط از فشارهایی که روی روحم است خالی شوم. بدون سوژه، بدون هدف. اگر به فکر کردن است، سوژه زیاد است.. نمیخواهم فکر کنم. نمیخواهم.

× راستش به یک چیز فکر کردم. به اینکه سه سال پیش اشتباه کردم یا نه. بین خودمان باشد، ولی یحتمل کرده‌ام.

  • رهنورد

نوشتن مهم است، بنویسید.

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۵۶ ب.ظ

اینکه الان، با کوله‌باری از کار آمده‌ام اینجا کلمه بنویسم یعنی نوشتن مهم است. یعنی لب گور هم بودید بنویسید. یعنی برای این نوشتن، چه ادم ها که جان ندادن  و خون نریختن. یعنی دارم علم نوشتن را در این جنگ کارهای نکرده و فشار پیام های وارده، بلند میکنم. یعنی من خیلی نوشتن را پاس میدارم!

 

دیروز برنامه‌ای بود که نمیخواهم جزیی برایش بنویسم. ولی آنقدر کارهایش سنگین بود که شب را همان مکان برنامه خوابیدیم. حالا کلا بگذرید چه بود و چه شد، آمدم از چیزی بگویم که تن همه‌مان را لرزاند. سر ماجرایی، کسانی و نهادی و کلا مرکزی، یکی از دوستانم را متهم به یک چیز خیلی غیرمربوط کرد. کسی که تنها فردی ست که میتوانم در زندگی ام، چشم بسته به اخلاص و نیت‌اش شهادت دهم. اینکه میگویم تنها کس است یعنی شاید برای نزدیک ترین فرد زندگی ام هم باز نتوانم اینطور سر این موضوع شهادت دهم. عجیب بود. به نظرم یکی از ابتلاهای بسیار عجیب برایش بود. آنقدر که حس ِ بغض ها و گریه هایی که برای اولین بار داشتم از او میدیدم، ریخت در گلویم و تمام وجودم اشک شد. یادتان هست قبلا درباره ی اتهام چیزکی گفتم.. گفتم که مدرسه بودم، آن زمان که تقلب نمیکردم یک معلمی تهمت تقلب زد و از کلاس بیرونم کرد. هنوز فشار روحی که از آن برخورد به روحم وارد شد، علیرغم اینکه تا بعدهایش تقلب میکردم، روی روحم هست‌. هنوز وقتی فکر میکنم اذیت میشوم. آن در چنین ابعادی، این در چنین ابعاد‌. اذیت شد. به تمامی از اذیت شدن‌اش، اذیت شدم..

 

بگذارید درد دلی بکنم؛

ببیتید یک اتفاق سیاسی، یک رخداد، هرچه، اصولا ار خودش اقتصائاتی را ساطع میکند. نه، دقیق ترش این است که اصولا هر رخدادی که رخ میدهد و بزرگ است، یک لایه های داخلی دارد. مثلا انقلاب اسلامی، از دید من یک چیز است از دید مبارزی که جلسات تدوین تئوری انقلاب را بوده یک چیز. دولت پدر مادر ندارد. واقعا یک عجوزه است. سیاستمداران هم. حتی اگر خودشان خوب باشند آنقدر اطرافیانشان قدرت طلب وجود دارد که از اطرافیان زخم بخوری. این مدت‌، این مدت‌ها، وقتی تعاملم با ارکان بیشتر می‌شود، دلم عمیق میگیرد. دلم میخواهد سرم را بکوبانم به دیوار. هیچ وقت دلم نمیخواهد بیش از حد خودم، نزدیک به لایه‌ی مرکزی رخداد ها شوم. دلم عمیقا نمیخواهد در ستاد احدی عضو شوم. آدم کسی شوم. اولا که آدم ِ کسی شدن، فی نفسه مضحک است. دوما.. ولش کنید این دوما چیست. سوما، بوی قدرت طلبی برخی واقعا مشمئز کننده‌ست. برخورد با این افراد و صبوری مقابلشان، نیاز به تحمل عجیبی دارد. به نظرم علیرغم تمام گریه ها و بدبختی هایی که آن دوستم کشید، باز او تحمل این رفتارها را دارد.

من..اصلا.

 

  • رهنورد

ولی من به شما پناه آوردم.

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۴۸ ق.ظ

چقدر وبلاگ‌های بیان انتخاباتیزه شده. منظورم حرف سیاسی زدن نیست، جدل کردن در کامنت‌ها و بعضی پست‌هاست. "هوای عاشقان سیاسی نیست"، مگر برای اینجا نبود؟ با حفظ احترام همیشگی و بالا برای ابعاد سیاسی انسان‌ها، لکن بگذارید اینجا دورِ هم بنشینیم کلمه ببافیم، برای آن ابعاد همیشه بستر فراهم است. حالا اصلا من که هستم دستور صادر کنم. انگار نه انگار من هم پست سیاسی گذاشته ام. انگار نه انگار منم شاید بعدا بخواهم بگذارم.چمیدانم، فقط خواستم شبیه آن سکانس شهرزاد که به فرهاد میگوید من از این جنگ و آدم‌های این ریختی به تو پناه آوردم، خطاب به بیان ِ عزیزم چند کلمه‌ای بگویم. البته محتمل است ما هم فرهاد شویم.

  • رهنورد

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده.

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۴۹ ق.ظ

دیشب، بد بود. واقعا بد بود. فکرهای بدی به ذهنم حمله کردند. از حرف‌های ط که چند روز پیش سر سفره زد، تا کرونای مامان، تا زخم‌های کهنه‌ی سه ساله، شش ماهه و حتی بیست و یک ساله. همه‌شان شده بودند قارچ‌های غربتی که یکدفعه سرشان را بالا آوردند. من بی‌پناه بودم. وسط نماز مغرب، ترکیدم. انگشترم چند روز گم شده بود. و شما نمیدانید، در این سال‌ها، دلتان گرم به گرمای یکی از انگشت‌های دستتان باشد، روزهای سخت خیلی سخت، انگشترتان را بغل کرده باشید..در چنین موقعیتی انگشتتان گرم آن حلقه‌ی انگشتر نباشد، چقدر اذیت کننده است. چند دقیقه، از جهان بریدم. همه چیز را کنار هم گذشتم و دنبال منطق برای اتفاقات دوماه اخیر بودم، نبود. نمیتوانستم. حس میکردم، شاید اگر آدم بدی باشم، بد به معنای تعریف عصیان‌گر در ورژن خودم، دیگر شاید توقع درست شدن شرایط را نداشته باشم. این عدم توقع شاید روابطم را بهتر کند با خدا. حالم بد بود‌. اتفاقات اخیر کاری هم گره خورده بود و نگویم. خیلی بد بود. صبح با حال مساعدی بیدار نشدم. بعد از کلاس رانندگی ۷صبح، حوالی یازده بعد از ظهر، یک پیام ناشناس آمد. "نرو". نمیدانم چرا دلم نرم شد به حرف زدن. حرف زدن با فردی که نمیدانی کیست، در شرایط من واقعا ریسک عظیمی ست. یکی از جذابیت های زمانی که ادرس کانالم روی بیوی اینستام بود، این بود که خواستگارهای محترم قبل از خواستگاری یک مدت عضو کانال میشدند. روز فردای اعلام نتایجمان، لفت میدهند. در این سه ماه اخیر. نتیجتا لینک ناشناس ام را تقریبا دست همه داده‌ام، باید بفهمم ممکن است هر کسی آن پشت باشد. اما امروز، بیخیال همه چیز شدم و حرف زدم. عجیب غریب دهانم را باز کردم و گفتم، من میخواهم عصیان کنم. ناشناس قشنگ حرف میزد. گفت تا آخرش رفته و چیزی نیست. من هم میدانستم. فقط نمیدانستم جز عصیان چه راهی هست؟ چه چیزی هست؟ من که همه چیز را رفته‌ام. بعد مگر من منتظر اتفاقی ام؟ من خواسته بودم، خدا من را متوجه خودش و رحمانیتش کند. کلی حرف زدیم. از آه گفت‌. از مزیت‌هایش. قرار گذاشتیم وقت آه هایمان که شد، برویم زیر آسمان و آه بکشیم. خانه‌اش کرمان است و اسمش زهره. حرف‌هایش، قلبم را ارام کرد و ترجیح دادم فشاری بر فشار روحم اضافه نکنم. در همان چند ساعت هم که فکر عصیان را کردم، روحم زیر منگنه مدام له میشد. خلاصه اینکه، آه بکشید. از زندگی، آه بکشید‌. اسم خداست..

  • رهنورد

دنیا یادم داده.

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۵۳ ق.ظ

وقتی یادم‌ دادی از خیلی چیزها بگذرم، فراموش کنم

احتمالا یاد میگیردم از "خود" م هم بگذرم.

  • رهنورد

محصول نزدیک به ۲۱ سال زندگی.

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۳۷ ق.ظ

بعد از امشب میخواهم، تا حد توانم آدم بدی باشم. حداقل برای مدتی، خودخواه ترین آدم روی زمین باشم. لج کرده‌ام؟ اهمیتی ندارد.

  • رهنورد
”."